دیروز، 28 سپتامبر، با حسین دوست محسن رفتیم "میسور" تا در آخرین روز جشن داسارا رژه ی فیل ها با همان مراسم "جامبو سواری" را ببینیم. نرسیده به میسور چند مثلا شهر کوچک قرار دارد که یکی "سنگام" است. در این شهر تاریخی جدا از رود مقدسی که جریان دارد، آرامگاه "تیپو سلطان" و همسرش و پدرش و جمع زیادی از نزدیکان وی بنا شده است. جای جای آرامگاه و روی سنگ قبرهای حیاط بزرگ محوطه، زبان فارسی به چشم می خورد.
روبروی شهر سنگام شهر تاریخی دیگری قرار دارد به اسم "شری رانگاناتان". اسم شهر منسوب به معبدی ست به همین نام. جمعیت زیادی تو هم وول می خورند تا درون معبد شوند برای زیارت. ما هم تو صف بودیم و بعد از مدتی حوصله مان سر رفت و پشیمان شدیم و خواستیم از صف خارج شویم. ولی ممکن نشد. ناچار آنقدر منتظر شدیم تا داخل شدیم. همین که رفتیم تو از تعجب خشکم زد. نه این که مبهوت این معبد چند هزار ساله و پر از خدایان شوم، که ناگهان دیدم محیط تاریک و رمزآلود معبد عین همان چیزی ست که در خواب دیده بودم جز این که طناب کشیده شده بود و مردم به ردیف در پیشگاه خدایان عبادت می کردند. سایه روشن ستون ها، خدایان شگفت انگیز و هراس آلود، انگار که چند هزار سال به عقب برگشته بودیم. به روزگار توصیف شده در "مهابارات" و "باگوات گیتا". هر گوشه ای خدایی نشسته بود و راهبی مشغول ذکر و ستاندن نذریات مردم. جای پای "ویشنو" شبیه "قدم گاه نیشابور" روی سکویی قرار داشت.
در غیبت محسن و حسین، جلو رفتم و دستم را روی پا گذاشتم و لمس کردم و به صورتم کشیدم. راهب دستش را پیش آورد و روی سرم گذاشت و دعایی خواند. در آن لحظه حس بسیار عجیبی به من دست داد. ناگهان تمام آن نقش ها و مجسمه های کوچک و بزرگ برایم معنادار شد. یادم آمد که در خوابم به این خدایان با تمام وجودم ایمان و باور داشتم. "شیوا"ی رقصان کاملا واقعی بود. وجودی واقعی و در عین حال دست نیافتنی و والا داشت. می دانستم که این خدا وجود دارد انگار که خودش را با چشم هایم دیده باشم. حتی حالا که ساعت ها از بازدید مان می گذرد من، نه، روح من به هزاران سال قبل برگشته و در آن تاریک روشن های اسرار آمیز حضور خدایان را تجربه می کند. در آن چند هزار سال پیش حوض معبد پر از آب بود و اصلا همه ی سنگفرش کف معبد خیس بود. قطره های آب از سقف می چکید و تعداد جایگاه خدایان بیشتر بود. نور خیلی خیلی کم بود و به زحمت چیزها را از هم تشخیص می دادی. از فضایی به فضای دیگری در یا راهرو وجود نداشت و به جای آن دریچه ای بود که مردم مجبور بودند با زحمت بسیار از آن عبور کنند. مردم اصلا لباس های هندی امروز را تن نداشتند. زن ها ساری نپوشیده بودند و مردها لباس های سفید بلند ساده ای داشتند. مثل لباس احرام، زن ها پارچه بزرگ و کلفتی روی سرشان بود. مشخصات دقیق شان خاطرم نیست اما زنی را به یاد می آورم که در یک اتاق کوچک پای مجسمه خدایی وسط اتاق نشسته و به آن تکیه داده بود. کف اتاق خیس و کثیف بود و فوق العاده تاریک و حتی کمی سرد. زنک درمانده بود و بقدری ناراحت که انگار هیچ کاری جز نشستن پای بت از دستش بر نمی آمد. لباس سفید گشادی که بلند و انگار ضخیم بود تنش بود و شالی سفید رنگ از جنس همان پیراهن بر سرش. لاغر و بسیار رنجدیده بود. صورتش را ندیدم اما یقین دارم رنج بیحدی را تاب می آورد. رنجی فراتر از تحمل یک انسان.
