تبليغاتX
هند نوشته ها

هند نوشته ها

دیروز، 28 سپتامبر، با حسین دوست محسن رفتیم "میسور" تا در آخرین روز جشن داسارا رژه ی فیل ها با همان مراسم "جامبو سواری" را ببینیم. نرسیده به میسور چند مثلا شهر کوچک قرار دارد که یکی "سنگام" است. در این شهر تاریخی جدا از رود مقدسی که جریان دارد، آرامگاه "تیپو سلطان" و همسرش و پدرش و جمع زیادی از نزدیکان وی بنا شده است. جای جای آرامگاه و روی سنگ قبرهای حیاط بزرگ محوطه، زبان فارسی به چشم می خورد.

روبروی شهر سنگام شهر تاریخی دیگری قرار دارد به اسم "شری رانگاناتان". اسم شهر منسوب به معبدی ست به همین نام. جمعیت زیادی تو هم وول می خورند تا درون معبد شوند برای زیارت. ما هم تو صف بودیم و بعد از مدتی حوصله مان سر رفت و پشیمان شدیم و خواستیم از صف خارج شویم. ولی ممکن نشد. ناچار آنقدر منتظر شدیم تا داخل شدیم. همین که رفتیم تو از تعجب خشکم زد. نه این که مبهوت این معبد چند هزار ساله و پر از خدایان شوم، که ناگهان دیدم محیط تاریک و رمزآلود معبد عین همان چیزی ست که در خواب دیده بودم جز این که طناب کشیده شده بود و مردم به ردیف در پیشگاه خدایان عبادت می کردند. سایه روشن ستون ها، خدایان شگفت انگیز و هراس آلود، انگار که چند هزار سال به عقب برگشته بودیم. به روزگار توصیف شده در "مهابارات" و "باگوات گیتا". هر گوشه ای خدایی نشسته بود و راهبی مشغول ذکر و ستاندن نذریات مردم. جای پای "ویشنو" شبیه "قدم گاه نیشابور" روی سکویی قرار داشت.

 در غیبت محسن و حسین، جلو رفتم و دستم را روی پا گذاشتم و لمس کردم و به صورتم کشیدم. راهب دستش را پیش آورد و روی سرم گذاشت و دعایی خواند. در آن لحظه حس بسیار عجیبی به من دست داد. ناگهان تمام آن نقش ها و مجسمه های کوچک و بزرگ برایم معنادار شد. یادم آمد که در خوابم به این خدایان با تمام وجودم ایمان و باور داشتم. "شیوا"ی رقصان کاملا واقعی بود. وجودی واقعی و در عین حال دست نیافتنی و والا داشت. می دانستم که این خدا وجود دارد انگار که خودش را با چشم هایم دیده باشم. حتی حالا که ساعت ها از بازدید مان می گذرد من، نه، روح من به هزاران سال قبل برگشته و در آن تاریک روشن های اسرار آمیز حضور خدایان را تجربه می کند. در آن چند هزار سال پیش حوض معبد پر از آب بود و اصلا همه ی سنگفرش کف معبد خیس بود. قطره های آب از سقف می چکید و تعداد جایگاه خدایان بیشتر بود. نور خیلی خیلی کم بود و به زحمت چیزها را از هم تشخیص می دادی. از فضایی به فضای دیگری در یا راهرو وجود نداشت و به جای آن دریچه ای بود که مردم مجبور بودند با زحمت بسیار از آن عبور کنند. مردم اصلا لباس های هندی امروز را تن نداشتند. زن ها ساری نپوشیده بودند و مردها لباس های سفید بلند ساده ای داشتند. مثل لباس احرام، زن ها پارچه بزرگ و کلفتی روی سرشان بود. مشخصات دقیق شان خاطرم نیست اما زنی را به یاد می آورم که در یک اتاق کوچک پای مجسمه خدایی وسط اتاق نشسته و به آن تکیه داده بود. کف اتاق خیس و کثیف بود و فوق العاده تاریک و حتی کمی سرد. زنک درمانده بود و بقدری ناراحت که انگار هیچ کاری جز نشستن پای بت از دستش بر نمی آمد. لباس سفید گشادی که بلند و انگار ضخیم بود تنش بود و شالی سفید رنگ از جنس همان پیراهن بر سرش. لاغر و بسیار رنجدیده بود. صورتش را ندیدم اما یقین دارم رنج بیحدی را تاب می آورد. رنجی فراتر از تحمل یک انسان.

+ نوشته شده در  Tue 29 Sep 2009ساعت   توسط مصی داعی 

کتاب را بالا آوردم و با دستم عنوان روی جلد را پوشاندم و گفتم حدس بزن کیه؟ "شمسو" از پشت پاچال بی درنگ گفت "محمد علی جناح" نوشته "جاسوانت سینگ" .

"خبر داری به خاطر این کتاب از حزب بی جی پی اخراج شده؟"

خبر داشت. این را هم می دانست که کتاب کی چاپ شده و قیمتش چقدر است.

"چقدر خریدی؟"

من دست دوم خریده بودم 180 روپیه. قیمت اصلی 650 روپیه است. اینجا تقریبا تمام کتاب های تازه و پرفروش به طرفه العینی کپی می شوند و سر از بازار سیاه در می آورند. مثلا می توانی تمام آثار جی .کی رولینگ، "هری پاتر" یا سیدنی شلدون را یکجا بخری 1000 روپیه. کتاب جاسوانت سینگ در مورد زندگی محمد علی جناح که هنوز یک ماه از چاپش نگذشته هم از این قاعده مستثنی نبود. وی از اعضای برجسته حزب سایه بی جی پی بود که با چاپ این کتاب عملا از حزب اخراج شد و کتابش در چند ایالت مثل گوجرات که راست های افراطی در آن قدرت دارند ممنوع شد. اصولا آنطور که دبیرکل حزب می گفت سخن گفتن در مورد محمد علی جناح، به خاطر نقشش در تجزیه هند و خلق کشور پاکستان، نوعی مخالفت با حزب تلقی می شود.

شمسو از دوستان مسلمان من است که مثل بقیه مسلمان های هند احساسی گنگ و مبهم نسبت به پاکستان دارد. آنها نمی دانند وسط دعوای سیاسی سرزمین مادریشان و سرزمین آرمانی شان جانب کدام را باید بگیرند. وقتی تیم های کریکت هند و پاکستان با هم مسابقه دارند این احساس گاهی مثل مار چنبر می زند دور گلویشان. هویت در هند نژاد و زبان وخاک و خویش و قومی نیست. اینجا تو را فقط به دینت می شناسند.   

+ نوشته شده در  Sat 12 Sep 2009ساعت   توسط محسن فاتحی  

شهری ست تمام عیار این کلکته. نمونه بارز یک شهر جهان سومی و البته هندی. کلکته با سنت دیرپای چپ گرایانه،حدود سی سال است که توسط حزب حاکم سی پی آی (حزب کمونیست هند شاخه مارکسیست) اداره می شود. جز یکی دو خیابان تر و تمیز و شیک ،هیچ چیزی که نشانی از بورژوازی نقاب دار و بی نقاب باشد در این شهر به چشم نمی خورد. مردم هستند و مردم. و صد البته عناصر چهارگانه جامعه هندی، سگ و گدا و گاو و مذهب، دراین شهر نیست. هیچ نشانی از معابد باشکوه هندوها و مساجد تاریخی یا سعودی ساز وجود ندارد. انگار خدا ندارند این مردم. ولی تا دلت بخواهد پرچم سرخ رنگ هست و داس و چکش. فرهنگ نخستین کلمه ای است که در دیدار طبقه متوسط کلکته، که نمی دانم کجای اقتصاد این شهر را پر کرده اند، به ذهن می آید. از عجایب بود که کثیف ترین خیابان شهر (خودشان می گفتند قدیمی ترین) را نام گذاشته بودند "ام جی رود" که مخفف نام "خیابان مهاتما گاندی" است. ام جی رود در دیگر شهرهای هند جایی ست برای خوش گذرانی و خرید و تنفس هوای تمیز ولی گویا بنگالی ها هنوز بر همان اعتقاد تاریخی شان هستند که پیشگام مبارزات آزادیخواهانه بوده اند و قهرمان شان "سوباس چاندرا باس" یا همان "دکتر نتاجی صاحب" معروف که ناپدید شد و هنوز نمی دانند چه شد، مورد تصفیه حزب کنگره قرار گرفته است.

کلکته حدود 200 سال پایتخت هند بود و دومین شهر مهم انگلیسی ها پس از لندن. به خاطر همین گوشه گوشه شهر آثار بریتانیا پدیدار است و به نام ترین شان بنایی است که ملکه ویکتوریا در آن دوران که خورشید در سرزمین هایش غروب نمی کرد، فرمان ساختش را داد و هم وزن تاج محل برایش زحمت کشیده اند. کلکته سال ها پیشگام هنر مدرن هند بود و مکاتب فلسفی و هنری بسیاری از این شهر سرچشمه گرفته اند. چهار برنده جایزه نوبل هند (تاگور نوبل ادبیات، آمارتیا سن نوبل اقتصاد، مادر ترزا نوبل صلح، ...چهارمی یادم  نیست)همگی اهل کلکته بودند و تنها نام تاگور برای بزرگی نام یک شهر کافی ست که اهل این شهر بود و هنوز نامش با احترام در جهان یاد می شود و البته آمارتیا سن معروف که وقتی آنجا بودیم برای سخنرانی در مورد آخرین کتابش به شهر آمده بود. کلکته تنها شهر هند است که در آغازین سال های انقلاب کوبا از چه گوارا استقبال کرد و هنوز آدمهای دنیای چپ نگاهی به آن دارند. بالاترین نرخ بهداشت و آموزش را در میان شهرهای هند دارد و البته شاید بالاترین میزان مالیات بر کالاهای زندگی بورژوازی. بر بالای بلندترین ساختمان شهر نام شرکت تاتا استیل می درخشد و روبرویش پارکی ست که این شرکت به "مردم کلکته" تقدیم کرده است. پلیس سفید پوش است و نشانی از اتوریکشا نیست. ولی تاکسی و ریکشاهای دستی که برده داری نفرت انگیزی ست، فراوان.

با این همه کلکته برای ما دلگیر بود. انگار چیزی در این شهر هست که مثل یک دست قوی گلوی آدم را فشار می دهد. با آن همه موزه های غنی و چند خیابان "قدم زن پسند" ولی آدم انگار اینجا تنهاست. شاید زرق و برق خیابان های بنگلور و شبکه خانگی اینترنت و دختران و پسران خوش و شیک پوش و زندگی سیال ....ما را عادت داده است به یک نوع سبک خاص از زندگی. چیزی که در کلکته نیست. آنجا مردم هستند و تاریخ و فرهنگ. تاریخی گرد و خاک گرفته و فرهنگی در قلب شلوغ خیابان ها و گوشه دنج خانه ها. کلکته آنقدر دلگیر بود که ما حتی رود گنگ را ندیدیم و اکتفا کردیم به همان شیشه مسدود هواپیما. مصی سرش را برگرداند و آرام گفت:

"تو مروج این جور زندگی هستی؟"

دومین ضربه ای بود که در چند ماه اخیر خورده ام. نخستین اش لحن و کلمات یکسان روزنامه محبوبم "هیندو" در دفاع از احمدی نژاد بود که پیشتر در دفاع از چاوز چاپ کرده بود.               

+ نوشته شده در  Sun 16 Aug 2009ساعت   توسط محسن فاتحی  

اگر "آناس" این حرف را زده بود تعجب نمی کردم. می دانستم از اوضاع ایران بی خبر است و دنبال قهرمانی می گردد تا در روزنامه ها عکسش را ببیند و هورا بکشد و هزینه اش را ملت دیگری بپردازد. او همکلاسی مسلمان من است که روزهای بعد از انتخابات از آنچه در بی بی سی و سی ان ان دیده بود حیران بود و باور نمی کرد این همه آدم بریزد تو خیابان و جلوی گلوله بایستد و بگوید رأی من کو؟ ولی از منجونات انتظار نداشتم. هد دپارتمان ارتباطات باید بداند نباید وضعیت سیاسی همه کشورها را بر مبنای کشور خودشان قضاوت کند.

"اینها که می گویند تو انتخابات تقلب شده چرا به دادگاه شکایت نمی کنند؟"

اگر در هند این اتفاق می افتاد، که گویا در ایالت بیهار پیش ترها اتفاق افتاده، حزب یا گروه شاکی به دادگاه شکایت می کرد و تتیجه را می پذیرفت چون در نگاه اینها این دادگاه است که حرف آخر را می زند. هندی ها این سنت تفکیک قوای آنگلوساکسونی را از انگلیسی ها یادگار دارند. اصولا در کشورهای آنگلوساکسون قوه قضائیه مطلقا جدا و تفکیک شده است. بخاطر همین در آفریقای جنوبی دادگاه رژیم آپارتاید، نلسون ماندلا را بعد از شنیدن دفاعیاتش تبرئه می کند چون هنوز "رازیانه سیاه" نشده بود.     

+ نوشته شده در  Sun 2 Aug 2009ساعت   توسط محسن فاتحی  

 آنهایی که مدت زیادی ست در هند زندگی می کنند خوب می دانند این نیروی تازه وارد که مدتی ست سر چهارراه ها سبز شده اند با نیروی قدیمی پلیس فرق دارند. حتی خود هندی ها با نوعی احترام و خشوع به آنها نگاه می کنند و از توی پیاده روها تا چشم شان ببیند و سرشان بچرخد، عقب عقب خیره می شوند به این موجودات تازه از راه رسیده ی مؤدب و آبی پوش. آنها خوش پوش و خوش تیپ هستند و با مردم و راننده ها سر جنگ و ستیز ندارند. به شدت مراقب چراغ سبز و قرمز هستند و اجازه نمی دهند عابرین از وسط خیابان وقتی چراغ برایشان سبز نیست عبور کنند. حقوق شهروندی آرام رام دارد سایه می اندازد بر خیابان های شهر. من نمی دانم این موضوع فقط در شهرهای توریستی و بزرگ است یا خیال گسترش به جاهای دیگر را هم دارد اما هر چه هست سزاوارشان هست.    

+ نوشته شده در  Mon 20 Jul 2009ساعت   توسط محسن فاتحی  

سرانجام پس از 150 سال دیروز دادگاهی در دهلی نو قانون 377 از مجموع قوانین کیفری هند را که از سال 1860 باقی مانده بود و دست پخت انگلیسی ها بود مغایر دیگر قوانین مدنی کشور تشخیص داد و بند هم جنس گرایی را از آن پاک کرد. مطابق این بند رابطه مرد با مرد یا زن با زن در کنار رابطه با حیوانات و محارم قرار گرفته بود و برای آن تا 10 سال زندان جریمه در نظر گرفته شده بود. روزنامه را که بستم از شیشه جلوی ماشین کنار اتوبان پیرزنی را دیدم که نشسته بود و مشغول جمع کردن خاک های کنار خیابان بود. به فاصله هر چند متر زنی با همان سن و سال در کنار عبور تند ماشین ها به کار پاک سازی خیابان مشغول بود. به آقای صیفی که  کنارم پشت فرمان نشسته بود گفتم ای کاش کسانی هم بودند تا به قدر هم جنس بازها و دوجنسه ها برای این مردم کاری می کرد و در روزنامه ها برایشان هورا می کشیدند و آخرین بقایای استعمار را بیرون می ریختند! بورژوازی هند وقتی در اتوبان های شیک و نوسازش گاز می دهد فقط روبرویش را می بیند و نگاهی به زنان کارگر روزمزد شهرداری که در گوشه ای آرام و با دلهره نشسته اند و خاک و آشغال جمع می کنند نمی اندازد.      

+ نوشته شده در  Sat 4 Jul 2009ساعت   توسط محسن فاتحی  

از دوسال پیش دیده بودمش. شاید هر روز. گاهی وقت ها که کلاس مشنرک داشتیم می دیدمش که آرام سرش را زیر می انداخت و چیزی می گفت یعنی سلام و راهش را کج می کرد ته کلاس و آن گوشه چشم می دوخت به استاد. زیاد با کسی حرف نمی زد و جفت نمی شد. حتی همین الان بعد از دوسال اسمش را نمی دانم. ناشناس بود و ناشناس ماند.

دیروز که برای تحویل دادن پایان نامه ام با موضوع "دالیت ها و خشونت نمادین؛ مطالعه ای در بازنمایی خشونت نمادین در مطبوعات هند" پیش منجونات استاد راهنمایم و هد دپارتمان رفتم، وقتی به خبری که در مورد تغییر مذهب دالیت ها از هندوئیسم به بودیسم تحلیل محتوا کرده بودم رسید اشاره کرد؛

 "این خودش دالیت است، بودایی شده. طرفدار بی اس پی هم هست."

ناشناس کنارم ایستاده بود و زل زده بود به مانیتور کامپیوتر. لبخند آرامی زد و چیزی نگفت. گفتم بودایی شدی؟ با سر تایید کرد. پرسیدم نسل قبل یا خودت انتخاب کردی. گفت خودم. گفتم خانواده ات چی؟ گفت هندو هستند. منجونات گفت با همه رهبران دالیت ها در ارتباط است. خندید و افزود فقط برای مایاواتی هم کار می کند.

 مایاواتی شیر زنی ست از ایالت اوتار پرادش، پرجمعیت ترین ایالت هند، که از افتخارات تاریخ دالیت ها محسوب می شود. وی از خانواده فقیر دالیتی بود که اکنون 8 سال است سروزیر ایالتی اوتار پرادش است. حزبی دارد به نام بی اس پی که در حال تحکیم و گسترش به دیگر نفاط هند است. هر چند در انتخابات ماه پیش سرانجام از حزب کنگره شکست خورد و سودای نخست وزیری اش کمرنگ شد اما هنوز خیلی ها او را در ده سال بعد دومین نخست وزیر زن پس از ایندرا گاندی و اولین نخست وزیر دالیت هند می دانند. او برای دالیت ها تداعی نام و شکوه دکتر آمبدکار است. کسی که از سرانجام محتوم دالیتی خویش جدا شد و از بهترین دانشگاه های جهان مدرک گرفت و در کنار گاندی و نهرو و مولانا آزاد و خیلی های دیگر از رهبران استقلال هند شد. آمبدکار برای دلیت ها تنها یک نام پرافتخار نیست که رسما در قانون اساسی هند هر گونه عمل توهین آمیز در قبال دالیت ها را ممنوع کرد و برای آن مجازات تعیین کرد، بلکه وی سمبل یک راه است، راهی که نشان می دهد برای مبارزه با نظام کاستی هندوئیسم باید دین تان را تغییر دهید. وی خودش بودایی شد و تا امروز خیلی از دالیت ها با تاسی به او بودایی می شوند.

ناشناس هم بودایی شده بود. برای فرار از این همه تحقیر شاید آخرین راه باشد. شاید فردا فرزندش وقتی وارد کالچ می شود احساس تلخ سکوت نداشته باشد و ناشناس نماند.       

+ نوشته شده در  Fri 22 May 2009ساعت   توسط محسن فاتحی  

درست است که ویجی اولین نفر نبود ولی جالب ترین بود. قبلا تو شهر پونا مدیر آپارتمانی که آنجا ساکن بودیم خیلی مؤدبانه از من پرسید که آیا من تو پالایشگاه نفت کار می کنم. گفتم نه ولی دلیلش را هم نپرسیدم. نفر بعدی هم ایبوم بود که ذکرش پیش از این گفته شده است. یک روز پس از این که کلی سؤال از وضعیت ایران و قیمت نفت و چیزهای دیگر پرسید آخرش حضرتش نتیجه گیری فرمودند " تو یک پمپ بنزین تو ایران داری!"

مصی چند صباحی است که کلاس گیتار می رود. استادی دارد از ایالت وست بنگال شهر کلکته. اسمش ویدیوت است که پس از کلی توضیح در مورد معنای اسمش فهمیدیم به فارسی رعد وبرق می شود. این آقای رعد وبرق سر یک فرصت مناسب از من پرسید که آیا من در ایران تو کار نفت هستم؟ خب به تبع خندیدم و گفتم نفت تو ایران شخصی نیست و در انحصار دولت است و هر چند هستند آقایانی که خواستند آن را سر سفره مردم بیاورند ولی تمام پول نفت به خزانه دولت واریز می شود و مردم طرفی نمی بندند.

ولی ویجی حرفی زد ماندگار. دست هایش را نشان داد و گفت از بچگی کار کرده است و هند برایش چیزی نداشته است و مردم این جور و آن جور هستند و ...آخرش گفت؛

" ولی خوش به حال تو که در ایران برای خودت چاه نفت داری!"

اصولا تصور توده مردم از ایران چیزی ست در همین حد و حدود. آنها یا مردمی هستند که از افسانه های توزیع پول نفت در کشورهای عربی بواسطه دوست و رفیق و قوم و خویش که در این کشورها کار می کنند شنیده اند و آن را به ایران بسط می دهند و یا مسلمان هستند و دست و دلبازی های جمهوری اسلامی در شهر حیدرآباد را دیده اند. آنها خوب می دانند یک کشور نفت خیز بر چه دریای عظیمی از ثروت خوابیده است. هند بزرگترین مشکلش، جدا از فقر و نظام کاستی ، نداشتن منبع هنگفت انرژی مثل نفت است. اما طرفه این که همین کشور دومین صادر کننده بنزین به ایران، بعد از سوئیس است. غول هایی مثل برادران آمبانی در بمبئی برای خودشان پالایشگاه دارند و نفت خام می خرند و بنزین صادر می کنند. بماند که در انتخابات هم پشت حزب کنگره، در کنار دیگر میلیاردهای هند، مثل ویپی سینگ و راتان تاتا و لاکشمی میتال، سنگر می گیرند. این چهار اسم یک چهارم تولید ناخالص ملی هند را در اختیار خود دارند. مثلا لاکشمی میتال سال 1995 عروسی دخترش در پاریس 60 میلیون دلار هزینه برداشت. و تنها در بحران اقتصادی اخیر ظرف یک سال 23 میلیارد دلار ضرر کرد. ویجی هم مثل آنها در هند زندگی می کند ولی افسوس چاه های نفت ما را می خورد.    

+ نوشته شده در  Sun 3 May 2009ساعت   توسط محسن فاتحی  

اصلا باورم نمی شد. آرام جلو آمد و سال نو را تبریک گفت. "محسن" یکی از چند کشمیری ست که تا به حال با آنها برخورد داشته ام. همه شان یک وجه مشترک دارند "مهربانی".

" امروز در کشمیر هم به خاطر نوروز تعطیل رسمی ست. مردمی که شیعه هستند و یا ایل و تبارشان به ایران می رسد جشن می گیرند."

به غیر از محسن، "عمر" و "امیر حکیم" و یک فروشنده دوره گرد به اسم "محمد" دیگر کشمیری هایی ست که دیده ام. بسیار شبیه ایرانی ها هستند این مردم در عادات و آداب و رسوم و چهره.

کشمیر آنگونه که وصفش را شنیده ام بهشت هندوستان است. تا پیش از جدی شدن حرکت های جدایی طلبانه نیمی از لوکیشن های فیلم های بالیوودی در این منطقه ضبط می شد. اما پس از رشد القاعده در پاکستان و حمایت های نظامی از گروه های شبه نظامی، سینمای بالیوود هم بار و بندیلش را بست و اکنون سالی 30 تا فیلم فقط در سوئیس می سازد که مناظر طبیعی اش کمی از کشمیر ندارد.

"از اینجا با قطار 3 روز و نیم تا جامو راه است و از جامو 8 ساعت با اتوبوس تا کشمیر. کوهستانی هست و دولت بهانه می کند و ترن نمی کشد آنجا."

کشمیر برای هندی ها که فقط چیزی حدود 30 درصد آن را در اختیار دارند و مابقی دست پاکستان و چین است، شده است ناموس هند. ارتش گاه به گاه در خیابان ها رژه می رود و مردم دل خوشی از دولت مرکزی ندارند. برای همین جوان های خوش بر و بالای کشمیری دسته دسته راهی جنوب می شوند. اینجا هم چیزی به اسم آسیمیله شدن وجود ندارد. هر کس همان که هست می ماند. چون اساس بر تفاوت است. هندوستان وقتی می میرد که اساسش برچیده شود.   

+ نوشته شده در  Sat 21 Mar 2009ساعت   توسط محسن فاتحی  

اولین باری که اسم "آسام" را شنیدم از "ساتا روپا" بود. دختری خوش سیما از شمال هند که از آسام آمده بود بنگلور پی درس و کار.

"زیباست. آسام خیلی قشنگه. سه روز از اینجا با قطار راهه."

ساتا روپا یک هفته تو راه رفت و برگشت به آسام بود. برای همین هم دیر دیر می رفت. درسش که تمام شد بنگلور ماند و الان جایی تو یک شرکت مشغول است. برای این دخترهای سفید و زیبا همه جا کار هست. راسیسم به معنای اولویت رنگ پوست به طرز وحشتناکی در هند حال گسترش است. بیشترش هم مال تبلیغات تلوزیونی و سلطه بلامنازع سینمای بالیوود است. تمام محصولات آرایشی صرفا برای سفید کردن پوست و سفید ماندن است...بماند

امروز روزنامه نوشته بود در ایالت آسام مردم در جشن ازدواج دو قورباغه شرکت کرده بودند. مردم آسام معتقدند که برای خشنودی خدای باران "بارون دواتا" باید این مراسم سنتی را برپا کنند.

هند در شمال شرقی خود شش ایالت دارد که به شدت هوادار جدایی از سرزمین مادر هستند. یکی از این ایالات آسام است که ارتش آزادی بخش ملی هم دارد. دوست شلوغ پلوغی دارم از یکی از همین ایالات به اسم "ایبوم". وقتی ازش پرسیدم دینت چیست جواب داد یک دین قدیمی و باستانی.

"نه هندوئیسم، نه مسیحیت، نه جینیسم، نه اسلام، نه بودیسم، نه.....یک دین قدیمی و باستانی. ولی خب به هندوها نزدیکیم. خدا هم نداریم. کتاب مقدس هم نداریم. پیامبر هم نداریم. ولی کلی دستور العمل داریم."

امروز یاد ایبوم هم افتادم. گفتم شاید ازدواج قورباغه ها برای خدای باران هم مال یکی از همین فرقه ها باشد. فرقه هایی که حتی پس از مهاجرت به شهرهایی مثل بنگلورهم باورمند می مانند به اعتقادات خود. خیلی از جامعه شناسان هند معتقد هستند که شهرنشینی به ثبات و وحدت انسانی ادیان هندی می انجامد. فرقه های ریز و درشت می روند و آخرش نظام کاستی به عنوان بزرگترین مانع جدی توسعه انسانی هند فرو می پاشد.

اما مدرنیسم روی دیگری هم دارد. ساتاروپا زودتر از بقیه دخترهای جنوب کار و شوهر مناسب پیدا می کند چون سفید است. تلوزیون قبلا این را گفته است. سفید یعنی رنگ برتری و هوش.

پدران ساتاروپا و ایبوم در شمال برای خشنودی خدای باران قورباغه ها را به حجله می فرستند و فرزندانشان در جنوب نان مدرنیسم را می خورند.

+ نوشته شده در  Sun 15 Mar 2009ساعت   توسط محسن فاتحی  

شاید به خاطر همین واژه بود که آنهمه اعتراض و تظاهرات در حلبی آبادهای بمبئی راه افتاد. آنها معتقد بودند که استفاده از این واژه برای توهین به وضع زندگی مردم این محله ها بوده است. چندان بیراه هم نبود. در فارسی به اشتباه ترجمه شده است "زاغه نشین" در صورتی که معنای دقیق آن "سگ نشین" است. سازمان های مدافع حقوق بشر می گفتند واژه سگ نشین اصطلاحی بود که انگلیسی ها پیش از استقلال به این محله ها اطلاق می کردند. انگلیسی بودن کارگردان فیلم "دنی بویل" هم مزید بر علت شده بود.

اما وقتی هندوستان صبح دوشنبه چشمان خویش را بر روی 8 مجسمه طلایی اسکار گشود شاید کمی از خشم اش کم شد. حالا همه دنیا می بینند که آدم ها ممکن است در چه جور جاهایی زندگی کنند.

"ویجی" مرا که دید گفت:

" کیف کردی! رحمان دو تا اسکار گرفت. از تامیل نادو ست. الان مسلمان است ولی قبلا هندو بود. تغییر مذهب داد. هنوز مادرش هندوست."

ای.آر. رحمان آهنگ ساز بزرگ هندی در اسکار امسال دو جایزه برد. واین برای مردم هند یعنی مدت ها شادی. اما در بلبشوی قومی و مذهبی اینجا این که فلان آدم مال کجاست و مذهبش چیست بسیار مهم است. ویجی هم که خودش از تامیل نادو ست به رحمان می نازید ولی معلوم بود که ته دلش آرزو می کرد کاش هندو هم بود. دیگر نورعلی نور می شد!   

 

+ نوشته شده در  Tue 24 Feb 2009ساعت   توسط محسن فاتحی  

 مثل همیشه با قدم های بلند و شق و رق داخل کلاس شد و با صدای بلند صبح به خیر گفت.

"جان توماس" یکی از استادان ماست که عضو رسمی دپارتمان محسوب نمی شود و در واقع استاد مدعوست اما به خاطر سابقه کار طولانی در روزنامه نگاری و مطبوعات هند، آدم باسواد و روشنفکر و البته ناسیونا لیستی ست. جدا از تدریس دو سمت مهم دیگر هم دارد. مدیر مسئول روزنامه قدیمی "دکن هرالد" است و سردبیر بخش ارتباطات بین الملل روزنامه پرتیراژ و معروف "تایمز آف ایندیا".

امروز هم چند تایی روزنامه از توی کیفش در آورد و روی میز پهن کرد. قرار بود "اینترنشنال کامیونیکیشن" درس بدهد. اما یکی از روزنامه ها را دستش گرفت و نشان داد. تیترش این بود "هدیه زنان هند برای سری رام سنه" و پائینش عکس بزرگی از یک شورت زنانه صورتی رنگ بود که مثل یک کادویی گرافیک شده بود.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  Tue 10 Feb 2009ساعت   توسط محسن فاتحی  

فروشگاه زنجیره ای روبروی مغازه اش را نشان دادم و پرسیدم چرا تعطیل شده؟

" به خاطر بحران جهانی!"

" یعنی این قدر جدیه؟"

" کشور نمی شناسه. اولش یقه آمریکا را گرفت و بعدش اروپا و حالا هم رسیده به ما."

محمد مغازه اتوشویی دارد و مثل بقیه هندی ها هنوز نمی داند چرا بحرانی که گریبان بانک ها و صنایع و کارخانه های غربی را گرفته است باید سراغ هند هم بیاید. اگر مجبور باشیم تحلیل طبقاتی از جامعه هند ارائه دهیم باید گفت صرفا بخش کوچکی از این جامعه که حدود 20 درصد از کل جمعیت 1میلیارد و خرده ای هند را تشکیل می دهند و در طبقه متوسط شهرنشین قرار می گیرند درک روشنی از تحولات جهانی دارند. آنها می دانند که دولت "مان موهان سینگ" نه فقط آینده دولت و حزب خودش که آینده تمام هندی ها را به ریسمان توسعه غربی ها بسته است. هر جزر و مد در اقتصاد غرب به افت یا شکوفایی هند منجر می شود. شاید به همین خاطر باشد که نیروهای ارتجاعی هندو این روزها یاد فرهنگ و دین هند افتاده اند. حمله به یک مشروب فروشی در شهر منگلور و کتک زدن دخترها و اخطار در مورد روز ولنتاین و هشدار دادن به دختر یک نماینده کمونیست مجلس ایالت کرلا به خاطر حرف زدن با یک پسر مسلمان ...هر چند کلی اعتراض و تظاهرات و بیانیه و ...را به دنبال داشت اما نشان می دهد که امید دولت "مان موهان سینگ" به طبقه متوسطش چندان واقع بینانه نیست.       

+ نوشته شده در  Sun 8 Feb 2009ساعت   توسط محسن فاتحی  

امروز صبح اتفاقی دیدمش. جلوی گلفروشی. من و مصی برای خرین چند شاخه گل منتظر بودیم. شانه ام را لمس کرد و با ته لهجه فرانسوی اش گفت موسن. برگشتم و پشت سرم "متیو" را دیدم. با همان لبخند و صمیمیت همیشگی. همدیگر را در آغوش کشیدیم و سال نو را بهش تبریک گفتم. متیو به عشق تحصیل از ساحل عاج آمده است هند. اینجا تنها نیست. تو همین محله ما کلی دختر و پسرآفریقایی زندگی می کنند. مستاجر طبقه پائین مان هم یک دختر و دو تا پسر آفریقایی هستند. متیو مثل بقیه هم رنگ هایش گرم و دوست داشتنی ست. آن موقع ها که تازه از پونا آمده بودیم بنگلور رفتیم یک کلاس زبان و همانجا با متیو آشنا شدم. ولی اصلا بهش نمی خورد ازدواج کرده باشد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  Fri 2 Jan 2009ساعت   توسط محسن فاتحی  

دیروز رسما هتل مجلل و باشکوه تاج محل که پس از حملات تروریستی در بمبئی تعطیل شده بود با سخنرانی "راتان تاتا" افتتاح شد. مالک حقیقی این هتل "جمشید تاتا" ست که سالها پیش مرد و پسرش و سپس پسر پسرش که همین راتان تاتا باشد مالکان آن شدند. تاتا ها خاندان زرتشتی معروفی در هند هستند که امروز جزو پولدارترین آدم های جهان محسوب می شوند. در هند به جمشید تاتا لقب پدر صنعت هند را داده اند. امروز شرکت تاتا یک غول به تمام معنی ست. از تولید نمک تا تلوزیون ماهواره ای و کارخانه های ماشین سازی و بیمه و شرکت های نرم افزاری در اختیار این شرکت است. در سراسر هند بیش از 200 هزار نفر کارگر و کارمند رسمی دارد و در سراسر جهان شعبه.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  Tue 23 Dec 2008ساعت   توسط محسن فاتحی  

اسمش سورش و آدم خوش مشربی ست. اولین باری که تو کالج دیدمش مثل عرب ها با شدت و غلظت گفت " سلام علیکم" از برخورد گرمش تا مدت ها فکر می کردم مسلمان است. چند تایی هم کلمات عربی بلد بود. خودش می گفت تو مدینه یاد گرفته است.

" برای کار رفته بودم. فیلم برداری. چهار سال عربستان بودم. حقوقش بد نبود. ولی هواش چرا. آتیش بود."

کارمند کالج است و به اقتضای کارش که مسئول امور رسانه ای ست هفته ای چند بار با هم برخورد داریم. ولی تا دیروز حتی به ذهنم هم خطور نکرده بود که این آدم ممکن است مسلمان نباشد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  Sun 21 Dec 2008ساعت   توسط محسن فاتحی  

 خانمی دیدم ساری پوشیده از پله ها بالا می آید. من نشسته بودم تو رستوران معروف زنجیره ای " یوچاینا" و از پشت شیشه می دیدمش. ساری اش را با دست کمی بالا کشیده بود و ساق پای سفیدش را انگار به رخ کسی می کشید. داخل نیامد و از پشت شیشه چند تقه با انگشت زد. دخترک پیش خدمتی از کنار کش کانتر دوید طرف در و پولی داد و لبخند زد و آمد.

" برای خودشان کلنی هم دارند این دو جنسه ها. زیاد هستند ولی همه شان اینجا نمی آیند. یعنی کسی دارند که ازش فرمان می برند و او می گوید کی کجا برود."


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  Fri 24 Oct 2008ساعت   توسط محسن فاتحی  

 تو سلف کالج نهار می خوردیم که اس ام اس داد " تولدت خیلی خیلی مبارک باشد." نمی دانم از کجا فهمیده بود. جواب دادم کجایی؟ گفت تو کافه تریا. رفتیم آنجا دیدم با " ریتو" همکلاسی دیگرمان که دختری از ایالت " کرلا " ست نشسته به به قول خودشان " چیت چت". لبخند زد و دوباره تبریک گفت. " شوئتا " دختر سرخ و سفید پرحرفی ست از ایالت " بیهار " که سال پیش ازدواج کرد و شدیم چهار متأهل در یک کلاس. من و آقای " سیفی " بازنشسته شرکت نفت و خانم " بهادر" و از سال پیش " شوئتا". ازدواجش طبق فرهنگ هندی انجام شده بود.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  Tue 21 Oct 2008ساعت   توسط محسن فاتحی  

  اینجا هر وقت خیابان پر می شود از برگ های درخت موز برای فروش معنایش این است که روز بعد یا همان شب " پوجا " دارند. پوجا اصطلاحی ست در آئین هندو به معنای عبادت و نیایش و روح خوش و چیزی شبیه این ها. اولین بار این کلمه را از یک کف بین شنیدم که در آسمان اقبال من ستاره هایی دید و چند خط تاریک. پدرش روز بعد آمده بود ور دستش و چیزهایی گفت و وردهایی خواند و دود کرد و رفت.

" پدر می گوید برای زدودن آن چند خط تاریک باید پنج پوجا بفرستیم."

" چی هست این پوجا؟"

" ارواحی که نیایش می کنند تا آنها برطرف شوند."


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  Wed 8 Oct 2008ساعت   توسط محسن فاتحی  

کازانتزاکیس کتابی دارد به نام " مسیح باز مصلوب". وی با ظرافت تمام در جای جای کتاب این نکته را گنجانده است که مسیحیت در هر کشوری به شکل مردم آن خطه درآمده است. و آن شکل چیزی نیست مگر رنج و پریشانی و فقر و درماندگی انسان ها. وی از جزیره زادگاهش " کرت " می گوید که در دستان مسیح  داس گذاشته اند و مریم به جای عیسی خوشه های گندم را در آغوش گرفته است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  Sun 21 Sep 2008ساعت   توسط محسن فاتحی  

چند روز پیش غروب یکشنبه ای زدیم  بیرون دنبال زیراکس. همه جا بسته بود. همانطور که اغلب پیش می آید کمی کنار خیابان ایستادیم تا قیافه های عجیب وغریب و رقصهای عجیب ترشان را تماشا کنیم که جلوی معبدهای هندو معلوم نیست به کدام مناسبت برگزار می شود. جماعتی که لباس هایی از پوست حیوانات پوشیده بودند دور هم حلقه زده بودند و با طبل و دهل می رقصیدند. مثل همیشه تولد یکی از خدایان شان بود. کمی جلوتر در یک  محوطه باز آتش بزرگی روشن بود و دور آن را مثل رینگ بوکس نرده چوبی کشیده بودند . مردم هم ایستاده بودند به تماشا . رفتیم جلو ببینیم چه خبر است.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  Wed 10 Sep 2008ساعت   توسط مصی داعی 

این صبح روز بعدش بود که من با "جناب سرهنگ"؛ پدر یکی از دوستانم؛ رفتیم خانه "مستر بالراج". آن روز دو زن را دیده بودم که از سر ذوق و شعف با مستر بالراج صحبت می کردند و مدام دستانشان را به نشانه تشکر جلوی صورت شان به هم می چسباندند.

" آمده بودند به شکرگزاری. شکرگزاری به جان عیسی مسیح که این بنده حقیرش را وسیله شفا قرار داد."

مستر بالراج؛ صاحب خانه ما؛ آدم نیک نفسی است که شغلی شبیه وردست کشیش دارد و ما را شخصا به ملاقات پذیرفت. ما به کار دیگری رفته بودیم و از فرط کنجکاوی جناب سرهنگ کار اصلی زیر خاک ماند و شدیم گوش معجزات حضرتش.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  Sun 7 Sep 2008ساعت   توسط محسن فاتحی  

" گویند چون پاروتی همسر شیوا از بی فرزندی ناخرسند بود؛ از ابزار خانگی برای خویش کودکی ساخت و در آن روح دمید. چون لرد شیوا به خانه بازگشت از دیدن کودک حیران شد و او را پس زد. پاروتی گفت این فرزند ماست. شیوا سر تکان داد و انکار کرد. پس بیش تاب نیاورد و به ضربتی سر گنش را از بدن جدا کرد. پاروتی اشک ریخت و به دامن شیوا آویخت. گفت این آئین ما نیست. تو کودک مرا نیست کردی. شیوا دانست باید به جبران برخیزد. گفت چه می توانم کرد؟ پاروتی جنگل را نشان داد و گفت باید سری برای کودکم بیابی. برو و نخستین خفته را سر ببر. پس شیوا به جنگل اندر شد. هر چه جست خفته ای نیافت مگر فیلی پای درختی. سر فیل را برید و به خانه بازگشت. پاروتی شادمان شد و سر فیل را بر تن لرد گنش نشاند. از آن پس لرد گنش با تن انسان؛ سر فیل دارد. نیمی انسان نیمی فیل."


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  Fri 5 Sep 2008ساعت   توسط محسن فاتحی  

خیابان پر شده بود از پرچم.

پرچم پرچم پرچم پرچم پرچم.......

" مگه شما تو کشورتان روز استقلال ندارید؟"

"آناند" روزنامه فروشی مسیحی بود که از ایالت "مانیپور" آمده بود بنگلور پی کار و مثل خیلی دیگر که از شمال هند به دنبال پول و آینده راهی این شهر پرآوازه می شوند، افتاده بود به زندگی بخور و نمیری. تازه شانس آورده بود دختر نبود تا سر از فاحشه خانه های کثیف "گاردن سیتی" در بیاورد. بیشتر دخترهای شمال شرق هند که بر و رویی دارند و لب و لوچه اروپایی ها را بهتر آب می اندازند؛ وقتی از فقر و زندگی تنگ و تاریک روستایی فرار می کنند و راهی " شهر آی تی" می شوند؛ اگر در رستوران و فروشگاه لباس و آرایشگاهی ....کاری دست و پا نکنند می شوند اسیر....گفتم:


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  Sun 17 Aug 2008ساعت   توسط محسن فاتحی  

"هیماچال پرادش" ایالتی ست در شمالی ترین نقطه هند. جایی که هند فرو می رود در آغوش هیمالیا. "هیما" به هندی یعنی برف "پرادش" هم یعنی منطقه و "چال" هم فارسی ست. "هیماچال پرادش" سر هم یعنی منطقه ای که برف در آن چال شده. "ویکاش" اصرار داشت زیباترین نقطه هند است.

"معبدی دارد روی کوه میان جنگل ها که لرد شیوا آن جا عبادت کرده است. خیلی زیباست. پر از فیل و پلنگ."


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  Sat 9 Aug 2008ساعت   توسط محسن فاتحی  

گفت "خان"  پرسیدم چی خان؟

" ظفرالله خان"

شماره موبایلش را گرفتم و قرار شد اگر راه را گم کردیم و بلد نشدیم تماس بگیرم. به جشن عقد کنان " شبیر موتورساز" دعوت شده بودیم. "خان" یکی از همکاران شبیر بود. "فاروق" و "عثمان" و" تبریز" هم بودند ولی "خان" انگلیسی بهتر حرف می زد. لاغر اندام و کوتاه قد بود و یکی از چشمانش لوچ. شاید به همین خاطراکتفا کرد به "خان" خالی.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  Wed 30 Jul 2008ساعت   توسط محسن فاتحی  

روزهای آخر ژانویه بود. هوا سرد و بارانی. نه به سوزناکی ایران ولی برای ما که در جنوب هند زندگی می کنیم و آسمان نیمی از سال خورشیدی و نیمی بارانی ست، همین خردک نوازش سرما انگار زیاد بود. از "تاج محل" که بیرون آمدیم راهنما مسیر بعدی را زیارتگاه "لرد کریشنا" اعلام کرد. ما با یک تور از" دهلی نو" به نیت دیدن تاج محل آمده بودیم و چیز زیادی از دیگر جاها نمی دانستیم. اما گویا در مسیر دهلی نو به "آگرا" چند معبد مقدس هندوها قرار داشت که تورهای مسافرتی برای جذب مشتری تور سیاحتی را درهم آمیخته بودند با تور زیارتی. یعنی ما ازهمان پنج صبح که از جلوی هتل سوار اتوبوس شدیم تا دو و نیم نیمه شب که برگشتیم  قدم به قدم کار زیارتی می کرده ایم و متوجه نبوده ایم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  Sat 26 Jul 2008ساعت   توسط محسن فاتحی   |